تبليغاتX
سیب افتادن قصه ی درخت
























سیب افتادن قصه ی درخت

اصلا چیزی نمی تونم بگم ..........

.

فقط حسم شبیه به این عکسه ...

گاهی ارزو می کنم کاش منم میتونستم

وقتی خسته می شم پرواز کنم...

این قدر اوج بگیرم که خودم رو گم کنم!

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 4:7 توسط فاطمه |

چرا وقتی روی برگ درختای پاییزی راه میری ُآروم می گیری ؟

این سوال همش ذهنمو مشغول کرده...

هرچی بیشتر روی برگ های آتیش گرفته ی پاییزی قدم می زنم بیشتر ..این سوال برام مطرح می شه...چرا ..؟

انگار وقتی پاییز می شه همه ی درختا لباس عروسی و مهمونی می پوشن...آتیش می گیرن..مست می شن و هر روز مست تر از دیروز....

وقتی از کنار شون رد می شی صدای سوختن و مستانگی ها شون رو حس می کنی ..

انگار بی باک شدن و از هیچی نمی ترسن ...اونقدر باده می زنند که تمام خودشون رو می بازن...عریان می شن..از هرچی رنگه ...تهی می شن...از رنگ به بی رنگی می رسن و از شور به شعور ساکتی که خاموش ولی پرشون می کنه ...اون وقت هرچی بیشتر درختا گر بگیرند تو بیشتر حس می کنی آروم میگیری وقتی کنارشون قدم می زنی....اونا هر سال این مراسم رو تکرار می کنن و ما ادما آدم نمیشیم و به راه مون ادامه می دیم ...عجبا..از درخت و عجبا از ما که آدمیم و....

تازه میگن :

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 14:50 توسط فاطمه |

گاهی اوقات توی زندگی ادم یه اتفاق کوچیک می افته ..خیلی کوچیک مثلا بر خورد کردن با یه گنجشک کوچولو موقع غذا خوردن سر نهار توی حیاط دانشکده ..! اصلا هم فکر نمی کنی که ممکنه مهم باشه . با گنجشکه دو تایی نهار می خورین ! کلی به ناز و اداش تو غذا خوردن می خندی ! یه هو حواست پرت می شه تا سرتو بر می گردونی ! دیگه اثری از دوست کوچولوت نیست! اما یه هو حس می  کنی که حال گرفته ت که حسابی دمقت کرده بود ، یه هو حذف شده و دیگه اثری ازش نیست! یه خورده فکر می کنی ...تا شب اتفاقای عجیبی برات می افته ..دانشکده که اصلا تا حالا برات جذابیت نداشته ، یه هو محو گلای داوودی توی حیاط می شه که کنار مسیرت صف کشیدن و با همه ی وجودشون می خوان غریبیو از یادت ببرن و کلی باهاشون رفیق می شی ..تو مسیر شروع می کنی به حرف زدن با این دوستای رنگارنگ و دوست داشتنی ...تازه کلی هم حالت سرجاش می یاد...

انگار اون گنجشک کوچولو و هم صحبتی باهاش چشماتو یه صفای حسابی داده و چشات رو تو حوض وسط یونی شستی ...

دیروز اولین بار بود که تو این بیست و چند روز حضورم توی یزد حس کردم دانشکده مون قشنگه و دوستش دارم . اولین بار بود که تونستم شب صورت فلکی های آسمون رو به وضوح ببینم و کلی دلتنگی هام رو بهشون بسپارم ...و کلی اتفاق کوچولوی دیگه ....

راستی خوشبختی واقعا دیدن چیزایی کوچیکه .....!!!

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 13:46 توسط فاطمه |

خدایا ممنونتم که توی دنیا هستم . نه اینکه خیلی بهم خوش می گذره ..نه مثل بقیه ادما گاهی غم و گاهی هم شادی ولی از این سیب دانایی که بهم عطا کردی خدای مهربون ممنونتم  . به خاطر دانایی ممنونتم .

امروز دیر از خواب پاشدم ولی کلی اس ام اس تبریک تولد روی گوشیم بود . و این به نظرم از بهترین هدیه های تولدی بود که می تونستم داشته باشم . اینکه حداقل ده نفر به یادم بودن و از این که دوستشون بودم ، راضی بودن. از همه شون ممنونم.

نارنج نوشت : ادم روز تولدش حس می کنه که یه بار دیگه روشن  میشه ..و من چقدر این روشنایی های سالانه رو دوست دارم !


نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 15:58 توسط فاطمه |

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است.
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید.

جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند.

پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.

او در ادامه میگوید :

آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.

کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.



 نارنج نوشت:

این رو وقتی بین آگهی های استخدام می گشتم پیدا کردم . برام جالب بود!


نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 13:32 توسط فاطمه |

عذاب زندگی ناشاد را چرا تاب می آوری؟
نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 13:47 توسط فاطمه |

همش به این فکر می کنم که من این جا چی کار می کنم! رفته بودم خونه ...البته این چند روز حسابی ایران گردی کردیم . اول رفتم اصفهان و از اونجا رفتم رشت برا کارای فارغ التحصیلی بعدشم رفتم یه سک سکی خونه کردم و اومدم!  در مجموع یه 50 ساعتی تو راه بودم . امروزم که با عجله خودمو رسوندم سر کلاس تخصصی م سر کلاس ، از هفت تا  دختر چهار تا شون یزدی بودن و از هفتا پسر هم نمی دونم شاید همشون یزدی باشن!؟

سرکلاس حسابی احساس غریبی می کردم و همش به خودم می گفتم من بین این همه یزدی و دوتاشیرازی و چند تا اصفهانی چه می کنم!اخ کاش این شبانه فردوسی رو قبل این انتخابم زده بودم . دقیقا بعد این انتخاب که آخرین روزانه ای بود که زده بودم . شبانه فردوسی مشهد بود. حداقل اونجا غریب که نبودم یکی نه یکی دیگه مطمئنن نیشابوری پیدا می شد! نمی دونم چرا همیشه سهمم دوری بوده ....! این دفعه که رفته بودم حرم حسابی به بابا رضا گله کردم که اخه بابا من نمی دونستم در این حد بی لیاقتم که این همه دانشجو از اون سر کشور می یان این جا ور دل تو درس می خونن اون وقت من این جا رو ول کردم و رفتم یه شهری که توش این قدر حس می کنم غریبم!

با ادمای کویری و هوای کویری ترش ...انصافا آدمای بدی نیستن ..هر چند که من به سختی حرفای مردمش رو که یزدی غلیظ حرف می زنند می فهمم. ولی ..هر کارم که بکنی بازم غریبی!

راستش یه وقتایی دلم  برا لهجه زمخت نشابوری خودمون سخت تنگ میشه..!

هم اتاقیام هم اصفهانی و شهرکردی و شیرازی اند!

افتاب یزد این قدر تیزه که اصلانمیشه  بدون عینک و آفتاب گیر بیای بیرون..!


این جا نسبت به شمال آدما به خصوص اساتید و مدیر گروه افتاده و فروتن تر ند ..!

آدم وقتی پیش شونه احساس نگرانی نداره !

حسابی خودمون اند ولی ....

غریبی غریبی یه د یگه به خصوص برای کسیکه 8 ساله که  دور از خونه بوده و حتی دبیرستان رو هم تو ی شهر خودش غریب بوده و خوابگاهی

دلم برای خونواده داشتن تنگ میشه..!

 احساس می کنم به جای خاصی تعلق ندارم و این اذیتم می کنه !یه وقتایی دلم می خواد مثل این بچه لوسا که مامانشون دم به دقیقه زنگ می زنه که ببینه  چی کار میکنن مامان منم هی بهم زنگ بزنه و نگرانم باشه

اماانگار من ذاتا فهمیده دنیااومدم و خونوادم تا ابد قراره بهم اطمینان داشته باشن!

این کار من رو خیلی سخت میکنه ،چون بایدتنهایی تصمیم بگیرم ودرست و نادرست کارهام رو بسنجم و خونواده م همیشه از من انتظار دارن که درست عمل کنم

اره زن ها اول مرد می شن و بعد مسولیت های زنانه شون رو به عهده می گیرند .به شدت توی وجودم حس میکنم که شونه ها م طعم تنهایی رو چشیدن و یاد گرفتن چه طوری تنهایی و بدون تکیه گاه استوار باشن !

 این هم مایه خوشحالی یه و هم مایه ی ناراحتی ...یه وقتایی دلم برای تکیه کردن به یه نفر تنگ میشه !

 انگار تا ابد قراره مسیر را رو تنهایی بسنجم و قدم ها م رو خودم بردارم...

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 23:45 توسط فاطمه |

سلام دوباره !

اصلا باورم نمیشه ..لیسانس تموم شده و حالا باید برم سر کلاس ارشد بشینم ! حالا باید شهر سه کلمه ای رشت رو با یزد سه کلمه ای عوض کنم !یزد شهری که باید دو سال کارشناسی ارشد م رو در اون بگذرونم ! راستش فکر می کردم  شهر نزدیکتری از یزد قبول شم اما ...یزد و شیراز دو تا شهری بودن که از بچگی دوست داشتم مدتی توشون زندگی کنم ! امیدوارم دو سال پر باری باشه ..! برا همه ی دوستان هم آرزوی موفقیت می کنم!

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 14:14 توسط فاطمه |

سلام به همه ي دوستاي عزيزم! 
دلم خيلي براي وب نويسي تنگ شده بود!اما حال نوشتن نداشتم!راستش فك مي كنم با همه ي تلاش هام براي بچه موندن دارم كم كم به دنياي بزرگسالي ملحق مي شم ،نشونشم اينكه مثل ديوانه ها خوره ي سايتاي استخدامي و كاريابي شدم!نمي دونم اين انتقال خوبه يا بد!فعلا اين جمله رو تقديمتون مي كنم ،تا كم كم يخم وا بشه!
 مهم نيست تو با من باشي،يا من با تو! لازمست هركدام خودمان باشيم با قلبي كه مي تپد براي هم! "دكترشريعتي"
نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 7:16 توسط فاطمه |

اصلا یادم نمی ره ......

روز اولی که برای ثبت نام اومده بودم .

پامو که گذاشتم توی شهر ، هوای شرجی ش اونم توی شهریور ماه حسابی به استقبالم اومد.

پامو که گذاشتم دم دانشگاه گیلان ، پام رفت توی گودال آب و کلی غورباقه پر سر وصدا از گودال پریدند بیرون ...هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که  یه مار گنده اومد جلوی پام...منو میگی شروع کردم به جیغ زدن ...حالا جیغ نزن کی جیغ بزن .....

ملت ریختند به خنده که خانم مار آبیه ...نیش نمی زنه ...

دست بابام رو سفت گرفته بودم و به فضای عجیب و غریب دانشگاه گیلان و شالیزاراش نیگاه می کردم .به این فکر می کردم که من چهار سال تنهایی چه طوری این جا بمونم ...

همش با خودم می گفتم ...من این جا نمی مونم ..منم با بابام برمی گردم ...

توی کتابخونه مرکزی موقع ثبت نام با خودم می  گفتم که کدوم یکی از اینا همکلاسی منند ؟

اون موقع رشت زیادی برام گنده بود !

حالا این من کنار منی وایستاده که دونه دونه خیابونای رشت رو متر کرده ، از سلیمانداراب بگیر تا گلسار و منظریه  و لاکان شهر و شهرداری و ...

نمی دونم ولی یه حس دلتنگی عجیب مثل اینکه ادم یه قسمتی از وجودش رو یه جا ، جا گذاشته باشه نسبت به رشت دارم !

اولش به نبودن و کم بودن خورشید توی این شهر و بارونای همیشگی و چند روزه ش عادت نمی کردم و حالا نمی دونم با دوریش و نبودن شهر باران های نقره ای چه کنم ...

توی تن خیابونای رشت تا همیشه جا ی قدم های ما هک شده ...

قدم زدن توی روزای سخت، روزای عجیب و روزای تنهای دلتنگ ...

تموم شد مثل هر چیز دیگه ای که تموم میشه ..رشت هم تموم شد ..اما خوشحالم که یکی دوهفته دیگه با خوشحالی و رضایت خاطز از چهار سالی که این جا گذروندم ترک ش می کنم ..

شهر باران های نقره ای جای قدم ها مون رو یادگاری نگه دار ..... 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 12:28 توسط فاطمه |

اگر بخواهيم جامعه آماري شيميست هاي علمي كمابيش فعال ورودي 86 گيلان را بررسي كنيم! سريعا متوجه مي شويم كه : فراواني اين قشر پررفت و آمد در حد ppm است و به جاي تمامي آن ها، فراواني قشر جهش يافته جوجه شيميست هاي خوش گذران هر روز در حال افزايش است . در حدي كه تمامي دتكتورهاي آزمايشگاههاي درپيت گيلان هم به آساني مي توانند آن ها را دتكت كرده و غلظت شان را در حد چند صدمولار گزارش كنند .واين يعني فاجعه .....

اين كه آدم بيش از هميشه حس كنه كه هم كلاسي ها و دوستان هم رشته اي دورو برش صرفا آدم هاي خوشگذروني هستند كه حالا .......كنار خوش گذروني هاشون اومدن يه مدرك در كوزه اي هم بگيرند ، به آدم حس كسي رو مي ده كه كنار يه خروار ماهي مرده توي ساحل دريا ايستاده !

چهار سال وقت كمي نبود براي فهميدن اين موضوع !

افسوس.....

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 12:6 توسط فاطمه |

به هیچ کس آن قدر اطمینان نداشته باش که اگر روزگاری خطایی دیدی ، ناامید شوی !و نسبت به هیچ کس آن قدر بی تفاوت نباش که اگر روزگاری شگفت زده ات کرد ، شرمنده اش شوی !

شاید این  بهترین دستاورد چهار سال کارشناسی و چهار سال فعالیت توی گروه های مختلف برای من بود !

نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 12:57 توسط فاطمه |

نشسته بودم به تماشای فیلم طلا و مس ، جمله ش عجیب بود : خوشبختی یعنی دیدن چیزای کوچیک !پس من کلی خوشبختم !

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

اولین نارنج نوشت نود :به عنوان هدیه برای  خودم امروز کتاب : گریه های امپراطور فاضل نظری رو خریدم . اونقدر شعرهای این کتاب رو خونده بودم که سال اول دانشگاه همش ورد زبونم بود اما  .. ..  کتابش یه چیز دیگه ست ...

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری ست

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی ست

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 1:27 توسط فاطمه |

تقریبا نیم ساعت دیگه مونده به سال تحویل و شروع 1390 که هیچ پرنده ای نداره ! همه توی خونه خوابیدن  از فرط خستگی وحشتناکی که توی این چند روز خونه تکونی منسجم نصیبشون شده ! البته منم هم .... ! خیلی دوست دارم بخوابم ..تقریبا قاچاقی بیدارم ! ولی ...سال 89 برام سال زیبایی بود با تمام سختی هاش و اتفاقات غم انگیزی که برام توش افتاد ولی کلی بزرگ شدم واین به خستگی و رنجش و بی خوابی هاش می ارزید ...من توی این سال بود که فهمیدم تنها راه یاد گرفتن و بزرگ شدن و شاید به عبارتی رفتن ره صد ساله رنج و مشکلاتی ست که شاید اولش فکر کنیم : چرا من ؟ و حسابی شکایت ش رو به خدا بکنیم !

دوستان عزیزم  امیدوارم سال پربرکت و پر امیدی رو در پیش رو داشته باشید ! امسال خیلی ها سالی رو شروع می کنند بدون عده ای از عزیزانشون ...امیدوارم  عدالت به دنیا برگرده ...امیدوارم ..

امروز که توی  خیابونای شهر شادیاخ راه می رفتم ...حس می کردم  چقدر مردم بیشتر از من ذوق عید دارند ..رفته بودم خرید ولی به جای خرید ادم ها رو نگاه می کردم ..مزه ش بیشتر بود ! از ذوق کردن مردم منم سر ذوق اومدم !

امیدوارم  سالی  پر از سلامتی و نشاط و عشق و عقل داشته باشیم .........امیدوارم مهربانی دوباره به دنیای کوچیک ما برگرده

دوستان عزیزم برای همگی سال خوش آرزو می کنم !

سبز باشید و روشن

پیچک شوید ، مردم شاعر در این زمین هر کس که سبزه ماند ، لگد مال می شود ! پیچک شوید ........

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 3:17 توسط فاطمه |

 داشتم به طور اتفاقي ديشب كتاب راز رو مي خوندم ! از سر بي خوابي كه به سرم زده بود . اولين بار كه خوندمش سوم دبيرستان بودم ! چندين بار هم فيلمش رو ديدم ! خيلي وقتها تو زندگيم تجربه ش كردم .  ودقيقا همين قدر اتفاقي فيلم : تنهادو بار زندگي مي كنيم ! رو هم چند شب پيش ديدم . به اين فكر مي كردم كه ما يا مثل من ، چه كارهايي رو دوست دارم انجام بدم كه تا حالا فرصت نشده انجامشون بدم . قبل از كنكور چه كارهايي رو كه ر ديف نكرده بودم . اما انگار هر كاري زمان خاص خودش رو داره ، دقيقا مثل خواب هر روز كه وقتي كپنش تموم شد ديگه امكان نداره كه تلافي ش كني ....حالا هر چي هم كه مي خواي بعد كنكور تا لنگ ظهر بخوابي اما اون قدر كه قبل كنكور آرزوش خوشمزه بود ، خودش خوشمزه نيست !

اما دريغ كه نمي شه هميشه هر كاري رو همون موقع كه احساس مي كنيم نيازش داريم انجام بديم !

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 12:44 توسط فاطمه |


آخرين مطالب
» ستاره از تو ماه از من!
» و دوباره با بهار عاشقی هم مسیر شدم.
» رفیق کوچولوی ما در یونی یزد...!
» خدایا ممنونتم که من در همچین روزی وارد دنیا شدم
» بد نیست کمی هم این طوری فکر کنیم!
» !!
» هنوز هم زن ها اول مرد می شن و بعد زن!
» سلام کارشناسی ارشد....!
» بزرگسالي يا...كودكي
» قدم های یادگاری

Design By : Pichak