سیب افتادن قصه ی درخت
ومن ... دوباره همان دخترک سیب فروشم که ... و می بالم به دانه دانه ترک های انگشتان به قطره قطره نگاهم وقتی کس بی کسی ام خودم هستم وقتی در نبود آسمان بزرگ می شوم به بن بست ها ی کوچه ها ی تنگ فکر نمی کنم بن بست ها همیشه خانه ام شده اند خانه ی دخترک سیب فروش که فانوسش را برای کوچه ی دلتنگ هدیه آورده .... نارنج نوشت :دیگه بسه ! تا هر وقت که سعی کنی ناراحت بمونی دنیا هم نامردی نمی کنه و ناراحت نگه ت می داره . حالا که دنیا باهام لج کرده من با خودم لج نمی کنم . می خوام شاد زندگی کنم و برای داشته هام شاکر خدا باشم . می خوام خوب تلاش کنم . تا وقتی خود ادم نخواد هیچ کس نمی تونه کمکت کنه. من می خوام به خودم کمک کنم !می خوام دست خودم رو به دوستی بفشارم ! سلام آلباتروس لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم! این چند روزه اتفاقای عجیب و غریب زیادی برام افتاده ! یه سری رفتیم به بیمارستان زدیم و اومدیم. خدا رو شکر به خیر گذشت ولی فقط یه چیزی رو خوب بهم ثابت کرد: دقیقا شدم همون گنجشکه و های های گریه کردم ! خدا بهم فهموند که چه دوستایی خوبی دارم ُ در تمام این مدت کنارم بودن و یه لحظه هم تنهام نذاشتن! واقعا عاشقشونم و تا همیشه سپاسگذارشون خواهم بود! دوستای خوبم برای همه چی ممنون برای تمام لحظه هایی که از نگرانی پلک به هم نذاشتین ُ برای تمام وقتایی که از کارو زندگی خودتون زدید و کنارم بودین و تنهام نذاشتین ُ برای وقتایی که برام دعا کردین ُ برای تمام ساعتایی که نگرانم بودین و برای تمام قلب مهربونتون که نثارم کردین ممنون! نمی دونم اما یه وقتایی بی خبری شبیه برزخ می مونه که منتظر عذاب هستی و نمی دونی کدوم وری هستی ؟ این چند روز از در و دیوار برای من و دوستام نگرانی و ناخوشی سرازیر شده ... می دونید یه وقتایی فکر می کنم شاید حکایت ما همون حکایت گنجشکه باشه که لونه ش خراب می شه و بغض می کنه و دیگه با خدا حرف نمی زنه ! که خدا بهش می گه بگو ببینم از چی دلخوری می گه : من از تمام دار دنیای به این عظمتت فقط یه لونه گنجشک داشتم که اونم باد خراب کرد . می خوام بدونم کجای این عالمت رو گرفته بود که لونه م رو خراب کردی ؟ خدا بهش می گه : ماری در مسیر لونه ت بود و تو خواب بودی ! به باد فرمان دادم لونه ت رو خراب کنه تا بیدار بشی و از لونه ت خارج شی و از گزند مار در امان باشی ! و گنجشک بغض می کنه و صدای گریه ش عرش رو پر می کنه ! حالا منم دلم می خواد با خدام صحبت کنم و بعدش های های گریه کنم ....های های ... دنیاست دیگه بی وفای بی وفا .... یه وقتایی شاکی می شم که چرا همه میان غم هاشونو واسه من بازگو می کنن و با من درد دل می کنن انگار رو پیشونی م نوشته سنگ صبور ... و اون وقت من حتی بلد نیستم و نمی خوام از غم های خودم برای کسی بگم و یه وقتایی فکر می کنم غم بقیه به قدری هست که دیگه من نخوام با حرفام سنگین ترش کنم ... پس خداجون با خودت درد دل می کنم .... خداجون حداقل بهم بفهمون که چرا لونه م رو خراب کردی ؟ لونه ی من جایی از عالمت رو نگرفته بود ... من که چیزی ازت نخواستم ! من... محمد علی بهمنی به برگ برگ هر درخت ُ به تک تک ستاره ها سپرده ام به هر شکوفه ی بهار وحتی به آن پرنده ای که صبح ها سر درختُ سر دماغ می آورد مرا ................. به آسمان شادیاخ قسم صبور می شوم ُ صبور «من هر شب سر صنوبری ام را به تن می کنم و تا صبح مشق باران می نویسم » صنوبرام : ببار صنوبرام : کلاغ قصه های ما به خانه اش نمی رود تو مرد باش و قصه را بخوان ! ۷/۱/۱۳۹۱
اولین نارنج نوشت ۱۳۹۱: زیاد خوب نیستم . یعنی ... زندگی ام شبیه سیاه چاله شده هر روز بزرگتر می شه و بیشتر منو درخودش فرو می بره سیاه چاله ای که از بچگی روی زندگی م بوده و من ساده لوحانه فکرمی کردم اگر بزرگ بشم این سیاه چاله تموم می شه ولی نه تنها تموم نشد که هر روز بزرگتر و بزرگتر شد تاحدی که الان داره خفه م می کنه ! همیشه درجواب این سیاه چاله به خودم گفتم : درست میشه ولی هیچی درست نشده ...هیچی امسال اولین عیدی یه که دوسش ندارم ...اصلا ....! تنها چیزی که این روزا بهم آرامش میده ُ راه رفتن توی حیاط و نگاه کردن ستاره های نیمه شبه و دیدن و تکرار هزار باره ی فیلم غرور ه ... چه قدر عجیب و چه قانع شدم که شادی فضای یه فیلم شده تنها دلیلم برای شاد بودن ! چیزی به شروع سال جدید نمونده . من الان کافی نتم و جاتون خالی با کلی دردسر تمرین استادگرام رو دست وپا شکسته میل کردم براش . هنوز کلی کارای خونه تکونی مونده ... چند ساله که قراره بریم خونه جدید ولی نمی دونم چرا نمیشه .امسالم روش ... هنوز مطمئن نیستم که می ریم خونه جدید یا نه ؟ هر سال بابا و مامان راضی نبودن و امسال اونا راضی اند ولی انگار هیچی جور نیست ... به هر حال نیشابور سال نو رو در حالی شروع می کنه که تمام شهر سفید پوش شده .. شهر حسابی سرد و در عین حال شلوغ ه.. مردم انگار خیال ندارن تا خود لحظه سال تحویل دست از خرید بردارن! جو گیر شدم فکر کردم خبرنگار هواشناسی ام ( شما به بزرگی خودتون ببخشید . تقصیر من نیست تقصیر این ماکسول و بولتزمن و توزیع شونه که دو روزه دیوانه ام کرده برای همه ی دوستان سالی پر از شادی و نشاط و سلامتی آرزو می کنم . فکر یک یار کمر باریکم تو شروع گل سرخی اما من به پایان خودم نزدیکم مثل تنهایی یک جفت کلاغ ُ مثل یک نامه ی بی تبریکم فکر یک واحه روشن بودی عذر می خواهم اگر تاریکم ! شعر از رضا بروسان : که به همراه همسر و فرزند کوچکش به تازگی پرنده شده ! هیچ کاریشم نمی تونی بکنی ! یاد روزایی که دو تا فرشته تو زندگیم بودن به خیر ! یاد روزایی افتادم که کنارشون بودم ُ حاضرم هرچی تحصیلاتو و مدرک دارم بدم ولی فقط یه روز کنارشون باشم .حتی فرصت درست خداحافظی کردنم از خودم گرفتم ُ اونم به بهانه ی شلوغی سری که دنبال مدرک بود و کنکور داشت و وقت نداشت ُ حتی حشره ای رو که داشت تو زندگیش جا باز می کرد رو خوب ببینه ! یه حشره ی ناموزون و کج و معوض که داشت هر روز بیشتر بهش نزدیک می شد ! کاش دوباره بچه بودم و توی باغ زردآلو می دویدم و .... کاش دوباره دامن بی بی جان گل دار می شد و لبخند باباجان گرمم می کرد مثل آفتاب گرم ... نمی دونم ... هرچی آدم به مقطع های بالاتر می ره قاعدتا باید با آدمای بهتری آشنا بشه ولی آدما هر روز خالی تر می شن و ارتباط برقرار کردن باهاشون سخت تر ... حرفای همو بد تعببرمی کنن و روسری خودخواهی شونو سرشون می کنن و پیرهن حسادتو برشون ! شاید این حشره الان خیلی خیلی بهم نزدیک شده باشه ... حشره ای به اسم بزرگ شدن که بیخ گلوم رو گرفته و هر روز با هزار التماس ازش خواهش می کنم که فقط یه روز یه روز دیگه بهم وقت بده که کودک بمونم ..فق ط یه روز دیگه ... و هر روز نفس نفس زنان کودکی می کنم در حالی که اطرفیانم به کارام می خندن و مجنون وار سر مست می شم از کودکی ( غنیمتی که شاید دیگه فرداش نداشته باشم ش ) تا شب از کمبود هوای کودکی کبود می شم و دیگران همچنان می خندن و تازه از دل درد های عصبی وسوزش های سردل که جدیدا گرفتارشون شدم به خودم میام که انگار داره وجودم رو می جوه این حشره .. اینجا هوا نیست به خدا ... نیست ! و من نمی دونم تا کی میتونم این حشره رو معطل نگه دارم که تمام نا تمامم رو ُ وجود کودک لطیفم رو ندره ...تباه نکنه ...حشره ای که نمی دونم سراغ بقیه هم رفته یا نه ... حشره ای که داره آروم آروم وجودم رو مسخ می کنه ... وقتی تو آینه نگاه می کنم ُ تازه یادم می افته که چقدر حشره آدم زشتی دارم می شم... موجودی که مجبورم می کنه روی دو پا راه برمو از چیزایی خوشم بیاد که دو پاشده ها دوست دارن ... وای وای و ای ... کاش کاش کاش زمان تو ی همون دوران راهنمایی متوقف می شد و من هنوز توی باغ زرد آلو و بین درختای انگور پرسه می زدم و دنبال قارچ تمام باغ های اطراف رو می گشتم و اون وقت خسته که می شدم وسط درخت گردو صد و چند ساله باغ ول می شدم و گل بازی می کردم و اون قدر در این خلسه فرو می رفتم که یه هو با صدای بی بی جان که داشت با صدای خودش می خوند و سار ها رو از رو درختای میوه دور می کرد به لایه های عمیق تر کودکی پا می زاشتم و بچگی های م حتی درخت گردو رو هم مست می کرد و سر ذوق می اورد ُ درختی که سوخته بود خیلی وقت پیش ولی از یه گوشه ی تنش جوانه زده و بود و دوباره مشتش رو به آسمان رسونده بود!.. کافیه چشمام رو ببندم لحظه لحظه ش رو یادمه ...زنده ست ُ هست ُ الان جلوی چشممه ... این قدر که الانم (من دانشجوی ارشد) فقط برام یه توهمه که باعث درد هاو سوزش سر دلایی شده و یه وقتایی پتوی تنهایی مو خیس اشک می کنه ..! سانت به سانت خونه گلی قدیمی شون که حالا شده یه مخروبه رو یادمه ... خونه ای که قدمت چند صد ساله داشت و از پدر به پسر چند نسل زندگی ها رو در آغوش گرفته بودُ هر سال عید خودم باید خونه رو تزیین می کردم ُ بی بی بهم اعتماد عجیبی داشت چون نوه بزرگ تک پسرش بودم ُ حرف م دررو داشت ُ هر جا که بودم هر کاری که داشتم یه هفته به عید باید دونه دونه پرده ها ُ قالیچه ها ی قدیمی دست بافت ُ لب طاقی یای گلدوزی که بی بی خودش با دست دوخته بود و تمام نالیچه ها و گلدونای گل رو خودم باید مرتب می زاشتم تو خونه ... سفره عید کار خودم بود ُ ظرفای قدیمی و آجیل بو داده که خود بی بی درست می کرد و...بعدشم روی ایوونو آب و جارو می کردم و ..عجب بوی خاکی بلند می شد ُ نفس کشیدن و بو کردن این بوی خاک شادی عالم رو ُ رو دلم جا می داد. بعدش م با بی بی دو تایی می شستیم روی ایوون و چای دم می کردم و قلپ قلپ خوشی بود که روونه ی دلم می شد... تا چایی رو می ریختیم بابا جان از در می رسید و بی بی به شوخی می گفت : ها نیگاش کن انگار تا چایی درست می کنم صداش می کننُ هر جا باشه هر موقع روز که باشه تا چایی دم کنم سر می رسه ! حالا تا چشمام رو می بندم ریز به ریز با همه ی جزئیات خونشونو یادم میاد ُ درست جلوی چشممه ... باغ زرد آلو و خوشه های بلند انگور کشمشک که تو آفتاب طلایی می شدن و آدم رو وسوسه می کرد ُ که به دهان بزاریش و ... اون جا این قدر برام بزرگ بود که از صبح تا شب بازی می کردم و می دویدم و از وقتی تونسته بودم بدوم تا سال دوم دبیرستان هیج جاش برام تکراری نشده بود ... یقین دارم که یه تیکه از بهشت بود ... بهشت من ُ دو تا فرشته داشت که خیلی دل تنگشونم ُ وقتی این حشره نامرد داره خفه م می کنه وفتی دارم کبود می شم ُ چشمامو می بندم و ... دوباره نفس می گیرم حتی به قدر یه روز یه لحظه ... دوباره داره عید می یاد و امسال میشه ۴ رو مین سالی که بی بی نیست و ۶ مین سالی که بابا جان نیست ! ُ شش ساله دارم تقلا می کنم که نفس بکشم ... اما مشتاقانه منتظر عیدم چون دوباره به دیار شادیاخ می رم و نیشابور رو در آغوش می گیرم و نزدیک تر از همه جا به بی بی و بابا جان می شم . دوباره درختای آلبالوی حیات شکوفه میدن و سبزه های حیات پشتی در میاد و من ....عید زودتر تو رو خدا زودتر بیا ُ دلم برای سانت به سانت نیشابور و محله پرنده آبادم تنگ شده ... شادیاخ من ُ از همین راه دور می بوسمت ! عاشقتم نیشابور ! ُ عطار سیمرغ رو بفرست تا برگردونتم به دیار شادیاخ مون ... باید زودتر برم تا آتیش نگرفتم جام خیام رو سر بکشم ! یه جمله از کتاب هیپنوتیزم ماریا اثرنویسنده ی معروفی که خیلی دوسش دارم ! جمله ای که جواب خیلی از سوالاتم رو میده ! بیست و چند ساله که تلاش می کنم کودک درونم رو زنده نگه دارم .یه وقتایی خیلی سخت بوده..اما زنده نگه ش داشتم . اما امروز دیگه فکر می کردم که شباهت عجیبی به کوزه پیدا کردم . خالی شدم . همیشه می دونستم که اگه روزی کودک درونم بمیره منم خواهم مرد. اعتقاد داشتم که کودک درونم نمی میره فقط همراه بزرگ شدنم بزرگ می شه ! قد می کشه و رشد می کنه ... امروز خودم رو خیلی تنها حس کردم . مثل آدمی که یه هو بر می گرده و زندگی شو مرور می کنه ! حس کردم یه چیزی کم شده ! ۹ ساله که تنهام و زندگیم بین بچه های خوابگاهی گذشته . خیلی زودتر از هم سنای خودم طعم بزرگ شدن و مستقل تصمیم گرفتن رو چشیدم. تنها چیزی که باعث شده دوام بیارم داشتن حس بچه گی و سرزندگی بوده . همیشه اطرافیانم لطف می کردن و بهم اسامی جودی آبود و خیلی از شخصیت های کارتونی که زیادی خوشن رو میدادن . موجوداتی که هیچ وقت به خودشون بد نمی گذروندن . به همه چی از پنجره مثبت نگاه می کردن. انصافا اشتباه هم نمی کردن . دختر شروع بودم و هر وقت به آخر رسیدم دوباره شروع کردم. داشتم به این فکر می کردم که تو این یکی دو هفته این دختر شروع کجا رفته که ُ من این طوری ذهنم درگیره ؟ درگیره پایان نامه ُ استاد راهنما ُ درسا و هزارتا مسئله که هیچ جایی برای خلوت کردن با خودم برام نذاشتن! دیگه حتی واسه دل خودم هم کتاب نمی خرم ُ اونم کی؟ منی که عشق کتاب خوندن بودم و اولین جایی که جیبم شل می شد کتاب فروشی بود! دلم برای گریه کردن زار زار تنگ شده بود و بغض عجیبی دورم حلقه زده بود. اون قدر که دیگه طاقت نیاوردم و بین دو تا کلاس رفتم روی راه پله های دانشکده ریاضی گریستم . حتی دلیل گریه کردنم رو نمی دونستم فقط دلم می خواست هیشکی ازم هیچی نپرسه و بزاره اروم اروم تمام سیاهی که تو این مدت قورت دادم رو بالا بیارم .همیشه دلم یه جزیره می خواست از بچگی ارزوم بود که یه جزیره داشته باشم که وقتی دلم می گیره برم اونجا کز کنم . و دل تنگی هام رو باهاش قسمت کنم ُ جزیره تنهایی ! من دارم چیکار می کنم . کجا گیر افتادم که حتی فرصت گریستن رو هم به خودم نمی دم ! حالم بهتر شد ولی هنوز هم تکه های سیاهی رو دلم سنگینی می کنه ... هنوز هم ..... بگذریم ! دخترک سیب فروشمون سبد سیبش رو گم کرده ُ یه جایی توی دانشکده ُخوابگاه یا توی آسمون جاش گذاشتم. دخترک سیب فروشی که بیشتر از این که سیب بفروشه ُ سیبهاشو خودش دونه دونه گاز می زنه و دانایی دردناکی نصیب خودش می کنه .... شایدم سیب های سبدم تموم شدن! این پست به صورت موقت مال خیلی وقت پیش بود مال دو سال پیش . تازه پیداش کردم . ولی خیلی شبیه حس الانمه . ....انگار دو سالی هست که تو اون شیشه مربام ولی عجیبه که هنوز خفه نشدم فکر کنم تغییر هویت دادم و به یه گونه ی نادر از انسان بی هوازی تبدیل شدم ! فکر می کردم ادم متغییری هستم و سعی می کنم روزام مشابه هم نباشن... اما انگار قضیه یه چیز دیگه ست ... گاهی ما آدما کسایی رو دوست داریم که اونا ما رو دوست ندارن و آدمایی رو دوست نداریم و اونا ما رو دوست دارن ! . فقط حسم شبیه به این عکسه ... گاهی ارزو می کنم کاش منم میتونستم وقتی خسته می شم پرواز کنم... این قدر اوج بگیرم که خودم رو گم کنم! این سوال همش ذهنمو مشغول کرده... هرچی بیشتر روی برگ های آتیش گرفته ی پاییزی قدم می زنم بیشتر ..این سوال برام مطرح می شه...چرا ..؟ انگار وقتی پاییز می شه همه ی درختا لباس عروسی و مهمونی می پوشن...آتیش می گیرن..مست می شن و هر روز مست تر از دیروز.... وقتی از کنار شون رد می شی صدای سوختن و مستانگی ها شون رو حس می کنی .. انگار بی باک شدن و از هیچی نمی ترسن ...اونقدر باده می زنند که تمام خودشون رو می بازن...عریان می شن..از هرچی رنگه ...تهی می شن...از رنگ به بی رنگی می رسن و از شور به شعور ساکتی که خاموش ولی پرشون می کنه ...اون وقت هرچی بیشتر درختا گر بگیرند تو بیشتر حس می کنی آروم میگیری وقتی کنارشون قدم می زنی....اونا هر سال این مراسم رو تکرار می کنن و ما ادما آدم نمیشیم و به راه مون ادامه می دیم ...عجبا..از درخت و عجبا از ما که آدمیم و.... تازه میگن : آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند انگار اون گنجشک کوچولو و هم صحبتی باهاش چشماتو یه صفای حسابی داده و چشات رو تو حوض وسط یونی شستی ... دیروز اولین بار بود که تو این بیست و چند روز حضورم توی یزد حس کردم دانشکده مون قشنگه و دوستش دارم . اولین بار بود که تونستم شب صورت فلکی های آسمون رو به وضوح ببینم و کلی دلتنگی هام رو بهشون بسپارم ...و کلی اتفاق کوچولوی دیگه .... راستی خوشبختی واقعا دیدن چیزایی کوچیکه .....!!!
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
)

![]()
![]()
![]()
اونقدر دست وپامون مچاله کرده بود م که عین همون ماهی تن شده بودم اما حالا سعی می کنم یه ذره تلاش کنم شاید در شیشه وا شه و من بیام بیرون ...
جالبه که این قوطی و شیشه ی مربا از جنس خودمه ....
البته گاهی محبتها ی اضافه بر سازمان بقیه همون یه ذره هوایی رو که تو شیشه هست رو هم ازم می گیره ....
یاد حرف دیشبم افتادم ..ما قرار نیست یه جا گیر کنیم ..اگه این طور بود خوب دو جفت ریشه از کف پاهامون می زد بیرون می شدیم آقای درخت ..!یا خانوم درخت !
اما ادم یعنی ..walk to walk......
![]()

| Design By : Pichak |


